مادری چند فرزند داشت،درحالی که به کارهای خانه رسیدگی میکرد با اسباب بازی و شیرینی،کودکان خود را سرگرم نگه میداشت.
کودکان مدتی شاد بودند،اما ناگهان مادرشان را به یاد آوردند و شروع به گریه و زاری کردند.
مادر،خوراکی ها و اسباب بازی های تازه ای برایشان آورد و بچه ها باز هم مدتی سرگرم شدند و مادرشان را از خاطر بردند.
این کار چندین بار تکرار شد،تا اینکه یکی از کودکان به مادرش گفت:
"
مادر،ما اسباب بازی و خوراکی نمیخواهیم،تورا میخواهیم."

مادر همه ی کارهای خود را کنار گذاشت و او را در آغوش گرفت.

 

خداوند مادر الهی است و ما همچون کودکانی هستیم که با اسباب بازیها و خوراکی هایی که به ما میدهد سرگرم میشویم.

خداوند به ما ثروت،دارایی،آسایش،لذت،اعتبار اجتماعی،نام،شهرت،اقتدار و شکوه میدوهد و آنگاه چنین به نظرمان میرسد که نیازی به خدا نداریم.

 

اما برای عده ای این لذتها بی طعم است.

آنها از چیزهایی که این دنیا به آنها میدهد لذت نمیبرند و قلبهایشان غم زده است،آنان دیدار خدا را میخواهند و فریاد میزنند:"خدایا من به تو نیاز دارم،تورا میخواهم!"

و خدا به سراغ آنها خواهد رفت خود را بر آنها آشکار خواهد کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 12  توسط الف.سعدی  | 

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.



همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 0  توسط الف.سعدی  | 

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد. مادر که در حال آشپزی بود ، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود

صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهی شما به من :12.000 تومان !
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت: بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا، نظافت تو، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که: هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد.
گفت: مامان ... دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

نتیجه گیری اخلاقی :
قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان آنها را بزرگ کرده و حالا که
هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.
بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...
کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.

نتیجه گیری منطقی:
جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000
تومان نه 12.000 تومان



+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 0  توسط الف.سعدی  | 

 

سال هزار و سيصد و... هر سال، سال توست

تقدير من رقم شده در زير فال توست

مي پرسي اين غزل براي کدامين فرشته است؟

مي خندم! آي! خوب من! اين شرح حال توست

غير از کلام و واژه چه دارم من از جهان؟

اين خلسه هاي نيمه من، از مجال توست!

بيت و نفس، شبيه به هم تند مي شوند

آهنگ قلب و نبض من اين حس و حال توست

وصل هميم در تن يک شعر بال دار

پاي دويدن از من و پرواز... بال توست

وقتي اتاق من پر پروانه مي شود

فصل بهار آمده... يا اين خيال توست؟!

گاهي براي از تو سرودن غزل کم است

بس که قصيده پشت سرت... زير شال توست!

سلطان عشق، روي لبانت جلوس کرد

امشب شروع سلطنت خط و خال توست

"ما را سري است با تو..." که معناش اين شده است

يعني بخواه! زندگي ام نيز مال توست!

رگ هام را زدم فوران کرد تا افق

خون چکيده بر تن اين شب حلال توست

" امیر مرزبان
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 1  توسط الف.سعدی  | 

این داستانی است درمورد اولين ديدار "امت فاكس"، نويسنده و فيلسوف معاصر، ‌از آمريكا، هنگامی كه برای نخستين بار به رستوران سلف سرويس رفت.

وی كه تا آن زمان هرگز به چنين رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با اين نيت كه از او پذيرايی شود.

اما هرچه لحظات بيشتری سپری ميشد، ناشكيبايی او از اينكه ميديد پيشخدمتها كوچكترين توجهی به او ندارند، شدت گرفت.

از همه بدتر اينكه مشاهده ميكرد كسانی كه پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقابهای پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

وی با ناراحتی به مردی كه بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديك شد و گفت: من حدود بيست دقيقه است كه در ايجا نشسته ام بدون آنكه كسی كوچكترين توجهی به من نشان دهد. حالا ميبينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايی ميشوند؟

مرد با تعجب گفت: اينجا سلف سرويس است، سپس به قسمت انتهايی رستوران، جايی كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد به آنجا برويد، يك سينی برداريد هر چه ميخواهيد انتخاب كنيد، پول آنرا بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آنرا ميل كنيد!

امت فاكس كه قدری احساس حماقت ميكرد، دستورات مرد را پی گرفت، اما وقتی غذا را روی ميز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگی هم در حكم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصتها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، درحالی كه اغلب ما بی حركت به صندلی خود چسبيده ايم و آنچنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ايم از اينكه چرا او سهم بيشتری دارد كه هرگز به ذهنمان نميرسد خيلی ساده از جای خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايی فراهم است، سپس آنچه ميخواهيم برگزينيم.

وقتی زندگی چيز زيادی به شما نميدهد، به دليل آنست كه

شما هم چيز زيادی از او نخواسته ايد
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 11  توسط الف.سعدی  | 

 

زيبا هواي حوصله ابري است

چشمي از عشق ببخشايم

تا رود آفتاب بشويد

دلتنگي مرا

زيبا

هنوز عشق

در حول و حوش چشم تو مي چرخد

از من مگير چشم

دست مرا بگير و کوچه هاي محبت را

با من بگرد

يادم بده چگونه بخوانم

تا عشق در تمامي دل ها معنا شود

يادم بده چگونه نگاهت کنم که تردي بالايت

در تندباد عشق نلرزد

زيبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

احساس مي کنم

آنگونه عاشقم که نيستان را

يکجا هواي زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است ...

زيبا

چشم تو شعر

چشم تو شاعر است

من دزد شعرهاي چشم تو هستم

زيبا

کنار حوصله ام بنشين

بنشين مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره ي عشق

بنشان مرا به منظره ي باران

بنشان مرا به منظره ي رويش

من سبز مي شوم

زيبا ستاره هاي کلامت را

در لحظه هاي ساکت عاشق

بر من ببار

بر من ببار تا که برويم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

بچرخانم

بر حول اين مدار

زيبا

زيبا تمام حرف دلم اين است

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجاي عشق که هستي

آغاز کن مرا

" محمد رضا عبدالملکيان "
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13  توسط الف.سعدی  | 

امید که خداوند توفیق درک ماه رمضان را به تمامی مسلمین عطا بفرماید .
مطلبی در باره فلسفه روزه :فلسفه های متعددی برای روزه بیان شده است که همه انها صحیح است مثل ایه قران که می فرماید (لعل کم تتقون) شاید شما با تقوا شوید و
یا مثلا گرسنگی و تشنگی روزه شمارا به یاد گرسنگی و تشنگی قیامت بیندازد و با چشیدن گرسنگی و تشنگی باد گرسنگان و تشنه گان کنید

ویا این که روزه بگیرید تا سلا مت با شید .
و مطلب دیگری هم که فلسفه عرفانی روزه می باشد این است که :
انسان خلیفه خداوند برروی زمین است و خداوند اورا خلق کرد تا صفات خودرا در اینه وجود او متجلی کند وتنها موجودی که می تواند اینه تمام نمای صفات خداوند باشد
انسان است
انسانها می توانند

رئوف
کریم

رحمن
رحیم
صانع
مصور
تواب
غفار
صبور مجید و باشند
ولی خداوند را نامی هم هست که انسان ان نام را نمی تواند در خود تجلی دهد مگر این که روزه بگیرد و افطاری و طعام بدهد وان نام خداوند در جوشن کبیر امده است
که :
(
یامن یطعم ولا یطعم ) یعنی ای کسی که طعام نمی خورد و طعام میدهد(در جزء
هفتم قرآن هم آمده)
وبرای همین بسیار تا کید شده که در ماه رمضان افتاری بدهید که بسیار ثواب دارد ولو به نصف دانه خرما باشد ، تا شماهم حد اقل به اندازه وسع خودتان مظهر این اسم از خداوند باشید

که : ای کسی که طعام نمی خورد و طعام می دهد.
منبع : دروس آقای صمدی آملی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 12  توسط الف.سعدی  | 

آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بيدار کنيدش که بسي خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خويش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

از ابن یمین

اما گاهی اینچنین است:

آنکس که بداند و بداند که بداند

بايد برود غازبه کنجي بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بهتر برود خويش به گوري بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند

با پارتي وبا پول خر خويش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند

حالی ببرد، عشق کند، کیف جهان را بنماید

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت 12  توسط الف.سعدی  | 

 اگر دروغ رنگ داشت ؛
هر روز شاید ؛
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت؛
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود ؛
محال نبود وصال !
و عاشقان که همیشه خواهانند؛
همیشه میتوانستند تنها نباشند
..........

اگر گناه وزن داشت ؛
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد ؛
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی ...
و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود ؛
چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ؛
و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود ؛ نزدیک تر بودیم ؛
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت ؛
همیشه خواب بودیم

هیچ رنجی بدون گنج نبود ... ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند


اگر همه ثروت داشتند ؛
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید ؛
تا دیگران از سر جوانمردی ؛
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد ....
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود ؛
همه کافر بودند ؛
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید اگر عشق نبود ؛
به کدامین بهانه میگریستیم ومیخندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم ....
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود؛
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
اگر خداوند ؛
یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن مرا

آنگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت                      ( دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور ۱۳۹۰ساعت 17  توسط الف.سعدی  | 

مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست.


مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود.
روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست


و روز بعد و روز بعد
اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟


بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود.
بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟»


مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.»
پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 7  توسط الف.سعدی  | 

تو در هر لحظه،دوباره به دنیا می آیی .

هر لحظه ای،لحظۀ تولدِ دوبارۀ توست.

اما در هر لحظه به گونه ای متولد شو،

که با تولدِ دوبارۀ تو،

روشنی و آزادی و شادمانی بیش تری

به دنیا اضافه شود.

مسیحا برزگر

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 23  توسط الف.سعدی  |