|
مادری چند فرزند داشت،درحالی که به کارهای خانه رسیدگی میکرد با اسباب بازی و شیرینی،کودکان خود را سرگرم نگه میداشت. مادر همه ی کارهای خود را کنار گذاشت و او را در آغوش گرفت.
خداوند مادر الهی است و ما همچون کودکانی هستیم که با اسباب بازیها و خوراکی هایی که به ما میدهد سرگرم میشویم. خداوند به ما ثروت،دارایی،آسایش،لذت،اعتبار اجتماعی،نام،شهرت،اقتدار و شکوه میدوهد و آنگاه چنین به نظرمان میرسد که نیازی به خدا نداریم.
اما برای عده ای این لذتها بی طعم است. آنها از چیزهایی که این دنیا به آنها میدهد لذت نمیبرند و قلبهایشان غم زده است،آنان دیدار خدا را میخواهند و فریاد میزنند:"خدایا من به تو نیاز دارم،تورا میخواهم!" و خدا به سراغ آنها خواهد رفت خود را بر آنها آشکار خواهد کرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 12  توسط الف.سعدی
|
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 0  توسط الف.سعدی
|
پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد. مادر که در حال آشپزی بود ، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود صورتحساب !!! نتیجه گیری اخلاقی :
+ نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 0  توسط الف.سعدی
|
سال هزار و سيصد و... هر سال، سال توست تقدير من رقم شده در زير فال توست مي پرسي اين غزل براي کدامين فرشته است؟ مي خندم! آي! خوب من! اين شرح حال توست غير از کلام و واژه چه دارم من از جهان؟ اين خلسه هاي نيمه من، از مجال توست! بيت و نفس، شبيه به هم تند مي شوند آهنگ قلب و نبض من اين حس و حال توست وصل هميم در تن يک شعر بال دار پاي دويدن از من و پرواز... بال توست وقتي اتاق من پر پروانه مي شود فصل بهار آمده... يا اين خيال توست؟! گاهي براي از تو سرودن غزل کم است بس که قصيده پشت سرت... زير شال توست! سلطان عشق، روي لبانت جلوس کرد امشب شروع سلطنت خط و خال توست "ما را سري است با تو..." که معناش اين شده است يعني بخواه! زندگي ام نيز مال توست! رگ هام را زدم فوران کرد تا افق خون چکيده بر تن اين شب حلال توست
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 1  توسط الف.سعدی
|
این داستانی است درمورد اولين ديدار "امت فاكس"، نويسنده و فيلسوف معاصر، از آمريكا، هنگامی كه برای نخستين بار به رستوران سلف سرويس رفت. وی كه تا آن زمان هرگز به چنين رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با اين نيت كه از او پذيرايی شود. اما هرچه لحظات بيشتری سپری ميشد، ناشكيبايی او از اينكه ميديد پيشخدمتها كوچكترين توجهی به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اينكه مشاهده ميكرد كسانی كه پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقابهای پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند. وی با ناراحتی به مردی كه بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديك شد و گفت: من حدود بيست دقيقه است كه در ايجا نشسته ام بدون آنكه كسی كوچكترين توجهی به من نشان دهد. حالا ميبينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايی ميشوند؟ مرد با تعجب گفت: اينجا سلف سرويس است، سپس به قسمت انتهايی رستوران، جايی كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد به آنجا برويد، يك سينی برداريد هر چه ميخواهيد انتخاب كنيد، پول آنرا بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آنرا ميل كنيد! امت فاكس كه قدری احساس حماقت ميكرد، دستورات مرد را پی گرفت، اما وقتی غذا را روی ميز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگی هم در حكم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصتها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، درحالی كه اغلب ما بی حركت به صندلی خود چسبيده ايم و آنچنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ايم از اينكه چرا او سهم بيشتری دارد كه هرگز به ذهنمان نميرسد خيلی ساده از جای خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايی فراهم است، سپس آنچه ميخواهيم برگزينيم. وقتی زندگی چيز زيادی به شما نميدهد، به دليل آنست كه
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 11  توسط الف.سعدی
|
زيبا هواي حوصله ابري است چشمي از عشق ببخشايم تا رود آفتاب بشويد دلتنگي مرا زيبا هنوز عشق در حول و حوش چشم تو مي چرخد از من مگير چشم دست مرا بگير و کوچه هاي محبت را با من بگرد يادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامي دل ها معنا شود يادم بده چگونه نگاهت کنم که تردي بالايت در تندباد عشق نلرزد زيبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس مي کنم آنگونه عاشقم که نيستان را يکجا هواي زمزمه دارم آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است ... زيبا چشم تو شعر چشم تو شاعر است من دزد شعرهاي چشم تو هستم زيبا کنار حوصله ام بنشين بنشين مرا به شط غزل بنشان بنشان مرا به منظره ي عشق بنشان مرا به منظره ي باران بنشان مرا به منظره ي رويش من سبز مي شوم زيبا ستاره هاي کلامت را در لحظه هاي ساکت عاشق بر من ببار بر من ببار تا که برويم بهاروار چشم از تو بود و عشق بچرخانم بر حول اين مدار زيبا زيبا تمام حرف دلم اين است من عشق را به نام تو آغاز کرده ام در هر کجاي عشق که هستي " محمد رضا عبدالملکيان "
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13  توسط الف.سعدی
|
امید که خداوند توفیق درک ماه رمضان را به تمامی مسلمین عطا بفرماید . رئوف
+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 12  توسط الف.سعدی
|
آنکس که بداند و بداند که بداند اسب خرد از گنبد گردون بجهاند آنکس که بداند و نداند که بداند بيدار کنيدش که بسي خفته نماند آنکس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خويش به منزل برساند آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند از ابن یمین اما گاهی اینچنین است: آنکس که بداند و بداند که بداند بايد برود غازبه کنجي بچراند آنکس که بداند و نداند که بداند بهتر برود خويش به گوري بتپاند آنکس که نداند و بداند که نداند با پارتي وبا پول خر خويش براند آنکس که نداند و نداند که نداند حالی ببرد، عشق کند، کیف جهان را بنماید
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت 12  توسط الف.سعدی
|
اگر دروغ رنگ داشت ؛ اگر گناه وزن داشت ؛ هیچ رنجی بدون گنج نبود ... ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند
آنگاه نمیدانم
+ نوشته شده در جمعه چهارم شهریور ۱۳۹۰ساعت 17  توسط الف.سعدی
|
مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 7  توسط الف.سعدی
|
تو در هر لحظه،دوباره به دنیا می آیی .
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 23  توسط الف.سعدی
|
|
oghate sharee:
|