|
یه آینه گرفته بود جلوی صورتش و پلک نمی زد. انگار تو یه دنیای دیگه بود. وقتی برگشت به این دنیا یه نگاه بهم کرد و گفت تا حالا برای خودت غریبه بودی؟ گفتم خوبی؟ گفت نه ... غریبه شدم برای خودم. میای من رو با خودم آشنا کنی؟ گفتم چطور؟ گفت یادم بنداز چی بودم و چی شدم. یادش انداختم. هر تغییری که تو این مدت ازش دیده بودم رو به روش آوردم. فقط می گفت آره درسته... آره درسته... آره درسته... حرفام که تموم شد رفت تو فکر... بعد شروع کرد بلند بلند خندیدن. وسط خندیدن جدی شد. گفت یادته همیشه فکر می کردم هیچ وقت به خاطر کسی عوض نمیشم؟ ولی شدم. وقتی خودم حالم خوب نبود نقش خوشحال ترین آدم دنیا رو بازی می کردم تا حالش رو خوب کنم. وقتی حوصله ی رفتن تا سر کوچه رو نداشتم می رفتم جایی که هست تا فقط چشماش رو ببینم. وقتی می دونستم حواسش بهم نیست، تمام حواسم رو بهش می دادم تا فکر نکنه تنهاست.وقتی هیچ کس نبود کنارش ، من بودم. وقتی هیچ کس نبود کنارم ، غیب می شد. وقتی نبود ، بودم. وقتی نخواست، خواستم. وقتی رفت ، موندم.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۹ساعت 11  توسط الف.سعدی
|
|
oghate sharee:
|