|
بعضی
وقت ها آدم انقدر زندگیش به هم میریزه و کلافه میشه که نمیدونه از کجا
باید سر نخشو پیدا کنه... دور دستش بپیچه و گوله اش کنه... نمیدونم تا حالا نخ گوله کردین یا نه... اما یه حس فوق العاده ای داره... اگه یه نفری گوله اش کنی یا دو نفری... حسش فرق میکنه... اولش خیلی سخته... سر کلاف رو پیدا کردن و گره های اول رو باز کردن... اولش هی میخندی به پیدا نشدن سر نخ... بعدش
یارت کلاف رو از دستت میگیره دو تا دستشو میندازه داخلش و تو شروع میکنی
سر نخ رو دور انگشتات پیچیدن... حالا بر عکس میچرخونیش... و انقدر دو تایی
کلاف رو باز میکنید تا اون سرنخی که پیچیدیش شکل دایره میشه.. و هی
میچرخونیش و می چرخونیش و میچرخونیش... اولش دو تایی به هم نگاه میکنید... با
هم مشورت میکنید... تو چشای هم زل میزنید و همدیگه رو تو باز کردن تک تک
گره ها کمک میدید... با قهقه هایی که "تکرار" ها رو نابود میکنه... پیچ های
تکراری که توی نخ میفته رو با حوصله باز میکنید و باز..میچرخید و میچرخید و
میچرخید... بعدش یارت، وقتی میبینه دستت خسته شده، جای خودشو باهات عوض میکنه و کلاف رو میده دست تو و خودش گوله رو مپیچه... نخ رو میپرخونید و میچرخونید... تو دستات رو که کلاف رو باز نگه داشته و اون، تک تک انگشتاش و مچ دستشو... اما
حالا که از چرخوندن و چرخیدن خسته شدین، دیگه نگاه هاتون با هم تلاقی
نمیکنه... دیگه اون فقط گوله رو میبینه و تو فقط کلافو... یادتون میره پیچ
های نخ رو باز کنید.. یادتون میره دو تایی دارین با هم میچرخین... یادتون
میره... همه چیزو... دوتایی با هم ولی هر کس تو فکر خودش... گاهی
وقت ها چشماتو که باز میکنی میبینی چقدر از نختو تنهایی پیچیدی... تموم گره
ها رو تنهایی باز کردی... کلافو انداختی دور زانوهات و گوله تو دستته... و
خودت تنها تنها داری همه چیزو به هم میپیچی... با اینکه همیشه فک میکنی این رشته سر دراز دارد، یه دفعه نمیفهمی چی میشه که ته نخ میچسبه به گوله... دستای یارت یا زانوهای خودت آزاد میشن و همه چی تموم میشه... حالا تازه اول راهه... باید چله* کشی فرش رو شروع کرد... *به تارهای -عمودی ها- ی فرش میگن "چله"
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10  توسط الف.سعدی
|
|
oghate sharee:
|