هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم "لطیف" را دوستتر دارم
که یاد ابر و ابریشم و عشق میافتم.
خوب یادم هست از بهشت که آمدم،
تنم از نور بود و پَر و بالم از نسیم.
بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمیشدم.
اما ...
زمین تیره بود. کدر بود، سفت بود و سخت.
دامنم به سختیاش گرفت و دستم به تیرگیاش آغشته شد.
و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و دیوار، دیگر نور از من نمیگذرد
دیگر آب از من عبور نمیکند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش،
چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کردهام
گریه نمیکنم تا تمام نشود، میترسم بعد از آن از چشمهایم،
سنگریزه ببارد !!
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم "لطیف" را دوستتر دارم
که یاد ابر و ابریشم و عشق میافتم.
خوب یادم هست از بهشت که آمدم،
تنم از نور بود و پَر و بالم از نسیم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۰ساعت 9  توسط الف.سعدی
|