از زمزمه دلتنگیم٬از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی٬نه تاب سخن داریم

آوار پریشانی ست رو سوی چه بگریزیم؟

هنگامه حیرانی ست خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار آیا٬وسواس هزار((اما))

کوریم و نمی بینیم ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی بریم ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم بیداری مان از خواب

گفتند که بیدارید گفتیم که بیداریم!

من راه تو را بسته تو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 12  توسط الف.سعدی  |