|
جوانمرد بر تپه اي ، در سجده ،آفتاب را و غروبش را تقديس مي كرد مسافري كه از دورها آمده بود ، جوانمرد را ديد ، سفره ي دلش را گشود و از غريبي گفت و از غربت ناليد كه عجب دردي است اين درد بيگانگي و عجب سخت است تحمل بي سرزميني. جوانمرد لبخندي زد و گفت : برو اي مرد و شادمان باش ، كه اين غربت كه تو داري و اين رنج كه مي كشي هنوز آسان است ، پيش آن غربتي كه ما داريم. زيرا غريب نه آن است كه تنش در اين جهان غريب باشد ، غريب آن است كه دلش در تن غريب است. و ما اين چنينيم با دلي غريبه در تن خويش... عرفان نظرآهاري
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۰ساعت 12  توسط الف.سعدی
|
|
oghate sharee:
|