آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

وآنکه بيرون کند از جان و دلم دست کجاست؟

وآنکه سوگند خورم ، جز بسر او نخورم

وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟

وآنکه جانها بسحر نعره زنانند ازو

وآنکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟

جان جانست و گر جای ندارد چه عجب؟!

اين که جا می طلبد در تن ما هست کجاست؟

غمزۀ چشم بهانه ست و زان سو هوسيست

وآنکه او در پس غمزه ست دلم خست کجاست؟

پردۀ روشن دل بست و خيالات نمود

وآنکه در پرده چنين پردۀ دل بست کجاست؟

عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد

وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟

" مولانا "

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 17  توسط الف.سعدی  |