|
تمام روز را در آئینه گریه میکردم بهار پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید و بوی تاج کاغذیم فضای آن قلمرو بی آفتاب را آلوده کرده بود نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم صدای کوچه ، صدای پرنده ها .صدای گمشدن توپهای ماهوتی و هایهوی گریزان کودکان و رقص بادکنک ها که چون حبابهای کف صابون در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند و باد ، باد که گوئی در عمق گودترین لحظه های تیره خواب نفس میزد حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا فشار میدادند و از شکافهای کهنه ، دلم را بنام میخواندند تمام روز نگاه من به چشمهای زندگیم خیره گشته بود به آن دو چشم مضطرب ترسان که از نگاه ثابت من میگریختند و چون دروغگویان به انزوای بی خطر پناه میآورند کدام قله کدام اوج ؟ مگر تمامی این راههای پیچاپیچ در آن دهان سرد مکنده به نقطهء تلاقی و پایان نمیرسند ؟ به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟ اگر گلی به گیسوی خود میزدم از این تقلب ، از این تاج کاغذین چگونه روح بیابان مرا گرفت چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد ! چگونه ایستادم و دیدم زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود ! کدام قله کدام اوج ؟ مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش ای خانه های روشن شکاک که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها-مرا پناه دهید تمام روز تمام روز رها شده ، رها شده ، چون لاشه ای بر آب به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم به سوی ژرف ترین غارهای دریائی و گوشتخوارترین ماهیان و مهره های نازک پشتم از حس مرگ تیر کشیدند نمی توانستم دیگر نمی توانستم صدای پایم از انکار راه بر میخاست و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت " نگاه کن تو هیچگاه پیش نرفتی تو فرو رفتی .
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۹ساعت 20  توسط الف.سعدی
|
|
oghate sharee:
|