امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو دیرینه سر منزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

آبی که براسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

بس تیر که در چله این کهنه کمان است

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

این دیده از آن روز که خون آبه فشان است

دردا و دریغا که در این بازیه خونین

بازیچه ایام دل آدمیان است

دل بر گذر غافله لاله و گل داشت

این دشت که پامال سواران خزان است

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

دردیست در این سینه که همزاد جهان است

از داد و وداد این همه گفتند و نکردند

یارب چقدر فاصله دست و زبان است

خون می چکد از دیده در این کنج صبوری

این صبر که من می کنم افشردن جان است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

گنجیست که اندر قدم راهروان است
+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14  توسط الف.سعدی  |