دلم را سپردم به بنگاه دنیا

وهی آگهی دادم این جا و آن جا

وهر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

وهی این و آن سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعاً اتاق دلم را تماشا نکرد!

دلم قفل بود ، کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت : چرا این اتاق ، پر از دود و آه است ؟!

یکی گفت : چه دیوارهایش سیاه است!

یکی گفت : چرا نور این جا کم است ؟

و آن دیگری گفت :

 وانگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است!

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا تو قلب مرامی خری؟

و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه  پشت خود ، بست !

ومن روی آن در نوشتم :

ببخشید دیگر برای شما جا نداریم!

از این پس به جز او ، کسی را نداریم.

 

                                                          "عرفان نظر آهاری"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 21  توسط الف.سعدی  |