بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم 

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم 


کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود 

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش 

را از نگاهش می توان خواند 



کاش برای حرف زدن 

نیازی به صحبت کردن نداشتیم 

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود 

 

کاش قلبها در چهره بود 
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد 

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم 


دنیا را ببین... 

بچه بودیم از آسمان باران می آمد 

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید! 


بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن 

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه 
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم 

بزرگ شدیم تو خلوت

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست 

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه 


بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم 

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی

 
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند 

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس

 نمی فهمد 

بچه بودیم دوستیامون تا نداشت


بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره 


بچه که بودیم بچه بودیم

 
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۹ساعت 2  توسط الف.سعدی  |