روزها شب شد و شب ها همه بی دوست،سرآمد!

چه خبر بود که از هرکه به جزاو،خبر آمد؟

 

عمر خوشبختی کوتاه من ، آن نیم نفس بود

که پری وار من-آن لحظه قدرم  به بر آمد

 

رقمم از چه قلم بود که در دفتر عمرم

هرورق از ورق پیش ،غم انگیزترآمد

 

تازه از بدرقه درد به خویش آمده بودم

که به مهمانیم از سوی تو دردی دگر آمد

 

گله از دوست ندارد پرخونین من ،آری

سنگ، سنگی است که از بخت سیاهم به پر آمد

 (شاعر :مرحوم حسین منزوی)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر ۱۳۸۸ساعت 23  توسط الف.سعدی  |