با همه ي بي سر و ساماني ام

باز به دنبال پريشاني ام

 

طاقت فرسودگي ام هيچ نيست

در پي ويران شدني آني ام

 

دلخوش گرماي کسي نيستم

آمده ام تا تو بسوزاني ام

 

آمده ام با عطش سال ها

تا تو کمي عشق بنوشاني ام

 

ماهي برگشته ز دريا شدم

تا که بگيري و بميراني ام

 

خوب ترين حادثه مي دانمت

خوب ترين حادثه مي داني ام؟

 

حرف بزن! ابر مرا باز کن

دير زماني است که باراني ام

 

حرف بزن، حرف بزن، سال هاست

تشنه ي يک صحبت طولاني ام

 

ها به کجا ميکشي ام خوب من ؟

ها نکشاني به پشيماني ام

 

(محمد علی بهمنی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر ۱۳۸۸ساعت 15  توسط الف.سعدی  |