|
دل به غم سپرده ام در عبور سالها
زخمی از زمانهُ خسته از خیالها! چون حکایتی مگو رفته ام ز یادها برگ بی درختمُ درمسیر بادها! نه صدایی،نه سکوتی،نه درنگی،نه نگاهی! نه تو را مانده امیدی،نه مرا مانده پناهی! نیشها و نوشها چشیده ام،بس روا و ناروا شنیده ام هر چه داغ را به دل سپرده ام،هر چه درد را به جان خریده ام در مسیر بادها هر چه داغ را به دل سپرده ام،هر چه درد را به جان خریده ام در عبور سالها نه صدایی،نه سکوتی،نه درنگی،نه نگاهی! نه تو را مانده امیدی،نه مرا مانده پناهی!
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۴ساعت 18  توسط الف.سعدی
|
|
oghate sharee:
|