|
مرا تو بی سببی نیستی. به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟ ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه ی تاریک؟ کلام از نگاه تو شکل میبندد. خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی ! پس پشت مردمکانت فریاد کدام زندانی است که آزادی را به لبان برآماسیده گل سرخی پرتاب می کند؟- ورنه این ستاره بازی حاشا چیزی بدهکار آفتاب نیست. نگاه از صدای تو ایمن می شود چه مومنانه نام آواز می کنی! و دلت کبوتر آشتی ست، در خون تپیده به بام تلخ. با این همه چه بالا چه بلند پرواز می کنی!
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 12  توسط الف.سعدی
|
|
oghate sharee:
|