|
خدایا، بنده ای دردآشنایم
به سر افتاده ای بی دست و پایم ز غمها سینه ام دریاست، دریا مرا در آتش عشقت بسوزان به آه در گلو بشکسته، سوگند به غم پرورده ی محنت نصیبی مرا در بی کسی پیوسته کس باش به آن بیماردار شب نخفته به آن طفل یتیم بی پناهی بده دستی که دستی را بگیرم قسم بر دستگاه کبریایی دورنگی را ز جان من جدا کن
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۸۸ساعت 9  توسط الف.سعدی
|
|
oghate sharee:
|