تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

 

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.
اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد
+ نوشته شده در  88/09/09ساعت   توسط الف.سعدی  | 

کلبه کوچک

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود،

او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.

دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

برای تمام چیزهای منفی که ما بخود می‌گوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد،

تو گفتی «آن غیر ممکن است»، خداوند پاسخ داد «همه چیز ممکن است»،

تو گفتی «هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،

تو گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من کافی است»،

تو گفتی «من نمی‌توانم مشکلات را حل کنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم کرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر کاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پیدا خواهد کرد»

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،

تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار»،

تو گفتی «من به اندازه کافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به یک اندازه ایمان داده ام»،

تو گفتی «من به اندازه کافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،

تو گفتی «من احساس تنهایی می‌کنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترک نخواهم کرد»،

این پیام را به دیگران نیز بگویید، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون احساس می‌کند که کلبه اش در حال سوختن است

+ نوشته شده در  88/09/08ساعت   توسط الف.سعدی  | 
 با همه ی لحن خوش آواییم

در به در کوچه ی تنهاییم

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر

نغمه ی تو از همه پرشورتر

 

کاش که این فاصله را کم کنی

     محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ی ما می شدی

مایه ی آسایه ی ما می شدی

هر که به دیدار تو نایل شود

یک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد

سینه ی ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

 

نام تو آرامه ی جان من است

نامه ی تو خط امان من است

ای نگهت خاستگه آفتاب

بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما

کی و کجا وعده ی دیدار ما

+ نوشته شده در  88/09/06ساعت   توسط الف.سعدی  | 
 یک گام هر چند کوچک
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب می‌اندازد.

 - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این
صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

"برای این یکی اوضاع فرق کرد… !
+ نوشته شده در  88/09/02ساعت   توسط الف.سعدی  | 
 
اینها عین پاسخ های کودکان 5 تا 10 سال است به سوالاتی که در مورد عشق و عاشقی از آنها پرسیده شده است:
بهترین سن برای ازدواج چند سالگی است؟
«۸۴سالگی! چون در آن سن مجبور نیستید کار کنید و می‌توانید هی دراز بکشید و فقط همدیگر را دوست داشته باشید.» جودی، 8 ساله
«مهدکودکم که تمام بشود، می‌روم و برای خودم دنبال زن می‌گردم!» تام، 5 ساله

در اولین قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه می‌گویند؟
«در اولین قرار ملاقات فقط به هم دروغ می‌گویند و این معمولا باعث می‌شود که از هم خوش‌شان بیاید و یک قرار دوم بگذارند.» مایک، 10 ساله

مساله حیاتی: بهتر است آدم ازدواج کند یا مجرد بماند؟
«دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها باید ازدواج کنند چون یک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بیفتد و تمیز کند!» لینت، 9 ساله
«بابا این چیزها سردرد می‌آورد. من فقط یک بچه‌ام. من همچین بدبختی‌هایی نمی‌خواهم.» کنی، 7 ساله

چرا دو نفر عاشق هم می‌شوند؟
«هیچ کس نمی‌داند چه اتفاقی می‌افتد، ولی من شنیده‌ام که یک ربط‌هایی به بویی که آدم می‌دهد دارد، برای همین است که مردم این قدر عطر و ادکلن می‌خرند.» جین، 9 ساله
«می‌گویند یکی به قلب آدم تیر می‌زند و این حرف‌ها، ولی مثل اینکه بقیه‌اش این قدر درد ندارد.» هارلن، 8 ساله

عاشق شدن چطوری است؟
«مثل یک بهمن که برای زنده ماندن باید زود از زیر آن فرار کنی.» راجر، 9 ساله
«اگر عاشق شدن مثل یادگرفتن حروف الفبا سخت است، من یکی که نمی‌خواهم. خیلی طول می‌کشد.» لئو، 7 ساله

نقش خوش‌تیپی در عشق
«اگر می‌خواهید کسی که در حال حاضر جزئی از خانواده‌تان نیست، دوستتان داشته باشد، خیلی مهم نیست که خوشگل باشید.» ژوانه، 8 ساله
«فقط قیافه مهم نیست. من را نگاه کنید. خیلی خوش‌تیپم. اما هنوز کسی پیدا نکرده‌ام که با من ازدواج کند.» گری، 7 ساله
«زیبایی یک چیز ظاهری است، نمی‌تواند خیلی ماندگار باشد.» کریستینه، 9 ساله
چرا عشاق دست هم را می‌گیرند؟
«می‌خواهند مطمئن شوند که حلقه‌هایشان نمی‌افتد، چون خیلی بالایش پول داده‌اند.» دیو، 8 ساله

عقاید محرمانه درباره عشق
«من عشق را دوست دارم، فقط به شرطی که وقتی تلویزیون کارتون می‌دهد، اتفاق نیفتد.» آنیتا، 6ساله
«عشق آدم را پیدا می‌کند، حتی اگر خودت را از آن پنهان کنی. من از 5 سالگی تلاش می‌کنم که خودم را از آن پنهان کنم ولی دخترها مدام پیدایم می‌کنند.» بابی، 8ساله
«خیلی دنبال عشق نیستم. فکر می‌کنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافی سخت هست.» رژینا، 10 ساله

ویژگی‌های شخصی برای اینکه عاشق خوبی باشید؟
«یکی از شما باید بلد باشد که خوب چک بنویسد، چون حتی اگر صد هزار کیلو هم عشق داشته باشید، باز هم یک قبض‌هایی هست که باید پرداخت کنید.» آوا، 8 ساله

راه‌هایی که می‌شود کسی را عاشق خودتان کنید؟
«به آنها بگویید که فروشگاه‌های زنجیره‌ای شکلات دارید.» دل، 6 ساله
«یک سری کارها را نکنید مثلا اینکه کتانی سبز بدبو داشته باشید... ممکن است با این کارتان توجه کسی را جلب کنید اما توجه، عشق نیست. » آلونزو، 9 ساله
«یکی از راه‌هایش این است که دختر مورد نظر را برای غذاخوردن بیرون دعوت کنید. حتما یک چیزی بخرید که دوست دارد؛ مخصوصا سیب‌زمینی سرخ کرده.» بارت، 9ساله

چطوری می‌شود فهمید دو تا آدمی که توی رستوران غذا می‌خورند عاشق هم هستند؟
«فقط نگاه کنید و ببینید که مرد صورت حساب را برمی‌دارد یا نه. این راهی است که می‌شود فهمید عاشق شده یا نه.» جان، 9 ساله
«عاشق‌ها فقط به هم خیره می‌شوند و غذایشان سرد می‌شود. بقیه بیشتر به غذا توجه می‌کنند.» براد، 8 ساله
«اگر یکی از آن دسرهایی سفارش بدهند که با آتش درست می‌کنند، عاشقند. چون یعنی قلب خودشان هم آن جوری است... توی آتش» کریستینه، 9 ساله

وقتی مردم می‌گویند: دوستت دارم، به چه فکر می‌کنند؟
«به خودشان می‌گویند: بله واقعا دوستش دارم. ولی کاش می‌شد حداقل روزی یک بار دوش بگیرد.» میشله، 9ساله

چطور می‌شود عاشق ماند؟
«اسم زنتان را فراموش نکنید... این کار کل عشق را نابود می‌کند.» راجر، 8 ساله
«همسرتان را زیاد ببوسید.. این کار باعث می‌شود او یادش برود که شما هیچ وقت آشغال را بیرون نمی‌گذارید.» رندی، 8ساله
+ نوشته شده در  88/09/01ساعت   توسط الف.سعدی  | 

زمانی مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دکتر علی شریعتی پرسید :

به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟

دکتر علی شریعتی در جواب گفتند :

 نمیخواهند لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست

+ نوشته شده در  88/08/29ساعت   توسط الف.سعدی  | 
همه جمع شده بودند برای تعیین مهریه ی فاطمه .

علی گفت :"دستم خالی است و چیزی ندارم به غیر شمشیر شتر و یک زره . "

پیامبر گفت :" شمشیرت را برای جنگ لازم داری .

 شتر را هم برای آب کشی و مسافرت .

 می ماند زره . "

زره را فروخت ۵۰۰درهم .

 یک لباس کتانی یک پوست گوسفند دباغی نشده و .......تمام آبهای دنیا شد مهریه فاطمه . 

          یا زهرا ..

+ نوشته شده در  88/08/27ساعت   توسط الف.سعدی  | 
 همه رفته بودند خواستگاری فاطمه از اعیان سران و اشراف .

علی حیا کرده بود برود .همه اما رفته بودند که علی آمد . بدون پیغام وپسغام .

سر به زیرنشست. همه ی حرف هایش دو سه کلمه بیش نشد .

پیامبر علی را دوست داشت اما گفت : باید از خود فاطمه بپرسم .

پیامبر رفت خانه دخترش کمک کرد عبایش را برداشت آب آوردوضو گرفت

 گفت :علی آمده خواستگاری جوابش را چه بدهم!؟

فاطمه حرفی نزد صو رتش رابر نگر داند حرفی هم نزد .

 پیامبر گفت : الاه اکبر سکو تها اقرار ها ...............یا زهرا .

+ نوشته شده در  88/08/27ساعت   توسط الف.سعدی  | 
یکی بود یکی نبود
.معتصم ظرف پر ا نگور را داد به ام فضل . قرا ر بود او کار را یک سره کند .
 ام فضل از قصر بیرون ا مد و به خانه رفت . ظرف را گذاشت جلوی امام . تعارف کرد .
امام نگاهی به همسرش ا نداخت . خوشه ای انگور برداشت و شروع به خوردن کرد .  
 
امام از د رد به خود می پیچید ا نگور مسموم اثر خودش را گذاشت  .
ام فضل ترسیده بود . ایستاده بود گوشه ی اتاق و او را نگاه میکرد .
امام گفت :" به خدا قسم به بلایی مبتلا میشوی که درمانی ندارد ." ا ز نفرین امام عصبانی شد .
 در را به رویش بست تا کسی نتواند به او کمک کند . امام با لب تشنه شهید شد .
 
تا سه روز بوی عطر کوچه های بغداد را پر کرده بود .
 مردم هر روز یک دسته پرنده ی سفید را می دیدند که بالای خانه ی امام پرواز می کنند
و بال های خود باز می کنند و روی بام سایه می ا ندازند .
خانه امام که رفتند روی بام جسدش را پیدا کردند ....... 
    
+ نوشته شده در  88/08/26ساعت   توسط الف.سعدی  | 
هر لحظه حرفي در ما زاده مي‏شود

هر لحظه دردي سر بر مي‏دارد

 و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي‏کند

اين ها بر سينه مي‏ريزند و راه فراري نمي‏يابند

  مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايش‏اش چه اندازه است؟

 من دلم سخت گرفته است.

+ نوشته شده در  88/08/25ساعت   توسط الف.سعدی  | 

شش كلمه بسيارمهم

من قبول ميكنم كه اشتباه كرده ام

پنج كلمه بسيارمهم

كارتان را خوب انجام داده ايد

چهاركلمه بسيارمهم

درباره اش فكرميكنم

سه كلمه بسيارمهم

اگرراضي باشيد

دو كلمه بسيارمهم

تشكرميكنم

يك كلمه بسيارمهم

ما

كم اهميت ترين كلمه

من

+ نوشته شده در  88/08/22ساعت   توسط الف.سعدی  | 
اينجا براي از تو نوشتن هوا کم است
دنيا براي از تو نوشتن مرا کم است

اکسير من ! نه اينکه مرا شعر تازه نيست
من از تو مي نويسم و اين کيميا کم است

سرشارم از خيال ولي اين کفاف نيست
در شعر من ، حقيقت يک ماجرا کم است

تا اين غزل شبيه غزلهاي من شود
چيزي شبيه عطر حضور شما کم است

گاهي تو را کنار خود احساس مي کنم
اما چقدر دلخوشي خوابها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پاي توست
آيا هنوز آمدنت را ؛ بها کم است ؟
+ نوشته شده در  88/08/18ساعت   توسط الف.سعدی  | 
الو سلام / منزل خداست؟         اين منم مزاحمي كه آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

 ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست

شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است 

 به ما كه مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

الو / دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد 

 خرابي از دل من است يا كه عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد كمي بلند تر

 صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل كنم 

 شنيده ام كه گريه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوي خود که تا سبك شوم

 پناهگاه اين دل شكسته خانه ي شماست

الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

 دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
                                                                  دوباره ... تا خدا خداست

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت   توسط الف.سعدی  | 
کوچك كه بودم                          

        فكر مي كردم آدمها چقدر بزرگ هستند   

                  و مي ترسيدم ..      

           بزرگ كه شدم        

  فهميدم آدمها چقدر كوچك هستند    

                                  و باز ترسيدم
+ نوشته شده در  88/08/15ساعت   توسط الف.سعدی  | 
امام علی (عليه السلام ) فرمودند :

 بر خواهش نفست غلبه كن حكمت الهى برايت كامل مى‏شود.

 شخصی را به جهنم می بردند .

در راه بر می گشت و به عقب خیره می شد .

ناگهان خدا فرمود :

 او را به بهشت ببرید .

 فرشتگان پرسیدند چرا ؟

 پروردگار فرمود :

او چند بار به عقب نگاه کرد ...

او امید به بخشش داشت...

 

خدایا تو را قسم به برکت گندم زار

مرا در این ماه به گونه ای بساز، شکل بده و بتراش تا برای صلح بکوشم

هرکجا نفرت است عشق باشم، هر کجا کینه است عفو باشم،

هر کجا یاس است امید شوم و هر کجا غم است شادی شوم

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت   توسط الف.سعدی  |