تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا
اينجا براي از تو نوشتن هوا کم است
دنيا براي از تو نوشتن مرا کم است

اکسير من ! نه اينکه مرا شعر تازه نيست
من از تو مي نويسم و اين کيميا کم است

سرشارم از خيال ولي اين کفاف نيست
در شعر من ، حقيقت يک ماجرا کم است

تا اين غزل شبيه غزلهاي من شود
چيزي شبيه عطر حضور شما کم است

گاهي تو را کنار خود احساس مي کنم
اما چقدر دلخوشي خوابها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پاي توست
آيا هنوز آمدنت را ؛ بها کم است ؟
+ نوشته شده در  88/08/18ساعت   توسط الف.سعدی  | 
الو سلام / منزل خداست؟         اين منم مزاحمي كه آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

 ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست

شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است 

 به ما كه مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

الو / دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد 

 خرابي از دل من است يا كه عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد كمي بلند تر

 صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل كنم 

 شنيده ام كه گريه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوي خود که تا سبك شوم

 پناهگاه اين دل شكسته خانه ي شماست

الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

 دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
                                                                  دوباره ... تا خدا خداست

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت   توسط الف.سعدی  | 
کوچك كه بودم                          

        فكر مي كردم آدمها چقدر بزرگ هستند   

                  و مي ترسيدم ..      

           بزرگ كه شدم        

  فهميدم آدمها چقدر كوچك هستند    

                                  و باز ترسيدم
+ نوشته شده در  88/08/15ساعت   توسط الف.سعدی  | 
امام علی (عليه السلام ) فرمودند :

 بر خواهش نفست غلبه كن حكمت الهى برايت كامل مى‏شود.

 شخصی را به جهنم می بردند .

در راه بر می گشت و به عقب خیره می شد .

ناگهان خدا فرمود :

 او را به بهشت ببرید .

 فرشتگان پرسیدند چرا ؟

 پروردگار فرمود :

او چند بار به عقب نگاه کرد ...

او امید به بخشش داشت...

 

خدایا تو را قسم به برکت گندم زار

مرا در این ماه به گونه ای بساز، شکل بده و بتراش تا برای صلح بکوشم

هرکجا نفرت است عشق باشم، هر کجا کینه است عفو باشم،

هر کجا یاس است امید شوم و هر کجا غم است شادی شوم

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت   توسط الف.سعدی  | 
آماده ی رفتن است  دير آمده ای

          در حال شکستن است دير آمده ای

                      اين را که به روی شانه ها می آرند

                                   تابوت دل  من  است دير آمده ای

 

 

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت   توسط الف.سعدی  | 

یاد میاد بچه بودم تا میومدم تو حرمت

مادرم دست منو رها می کرد

 دلم و با نگات آشنا می کرد

 به گنبدت نگاه می کرد

 قطره اشکی میچکید از گوشه چشم مادرم

 زیر لب می گفت آقا تاج سرم

 که کنیز تو دخترم، غلام تو این پسرم

 یاد میاد بچه بودم تا میومدم تو حرمت

 همه مردم شاه و گدا و زن و مرد

 پیر و جوون از همه جا و همه رنگ

 زیر لبا شور و نوا ذکر همه یا امام رضا

 اذن دخول حرم تو یا ابالفضله

باب عطا و کرم تو یا ابالفضله

یادم میاد بچه بودم تا می اومدم تو حرمت

شلوغی دور ضریحت رو میدیدم

رو دوش یکی میرفتم به ضریحت میرسیدم

به پنجرت می چسبیدم

وقتی پایین می اومدم می خندیدم

 به خودم پیش همه می بالیدم

 داد می زدم : که من آقام رو بوسیدم

 صدای تو رو از تو سینم می شنیدم

 می گفتی : مهمون منی

منم می گفتم که توام جون منی

 یادم میاد بجه بودم تا می اومدم تو حرمت...

اذن دخول حرم تو یا ابالفضله

باب عطا و کرم تو یا ابالفضله

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع)

 

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت   توسط الف.سعدی  | 

کیه که به من جون میده جونم به فداش

    کیه که گره وا می کنه با خنده هاش

        کیه که دوای مریضا خاک عباش

           کیه که قیامت می کنه قد و بالاش

              کیه که عسل میریزه از لعل لباش ؟

+ نوشته شده در  88/08/05ساعت   توسط الف.سعدی  | 

یه روز داشتم تو بازار قدم میزدم که یکدفعه شیطان رو دیدیم که دور خودش آدم های زیادی رو جمع کرده.گفتم:

آهاااای!بد بختا مگه خدا رو فراموش کردید؟هیچ کس بهم توجه نکرد.به جز شیطان!

((ای مومن به در گاه خدا. ای تو که تمام روزت را با خدایی یه نگاهی به ما بنداز))حرفهاش برام آرام بخش بود.

خیلی محتاط کنارش نشستم اون مشغول کاسبی بود زیر چادرش جعبه ی عبادت رو پیدا کردم پیش خودم گفتم

حتما خدا این رو کنار من گذاشته تا بدزدم و داغش رو به دل شیطان بزارم............................

من از شیطان زرنگ ترم خدا هم من رو خیلی دوست داره جعبه رو برداشتم و رفتم خونه و درش رو باز کردم

و دیدم یکدفعه دود سیاهی خونه رو گرفت همه جا سیاه شده بود. دیگه احساس خوبی نداشتم

نور خدا رفته بود که متوجه شدم قلبم نیست یادم اومد اون رو کنار بساط شیطان جا گذاشتم دود غرور تمام اتاق رو پر کرده بود

از خونه بیرون زدم قلبم رو تو تاریکی دیدم اون رو دستم گرفتم و دیدم روی سجاده خوابم برده!!!!!!!!

+ نوشته شده در  88/08/04ساعت   توسط الف.سعدی  | 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند

 و تو از او رسم محبت بیاموزی

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی

و از غم زندگی برایش اشک بریزی

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که

 مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است

+ نوشته شده در  88/08/03ساعت   توسط الف.سعدی  | 

شد کار جهانیان فلج یا الله


کی میرسد آخرین حجج یا الله


هر شام و پگاه ذکر ما این باشد


عجل لولیک الفرج یا الله

دعا کنیم بیاید

+ نوشته شده در  88/07/29ساعت   توسط الف.سعدی  | 

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

+ نوشته شده در  88/07/28ساعت   توسط الف.سعدی  | 

 وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست
!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
***
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

                                                  نوشته :خانم عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در  88/07/27ساعت   توسط الف.سعدی  | 
ما چون ز دری پای کشیدیم ،کشیدیم

 امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم

رم دادن صیدِ خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

صد باغ بهارست و صلای گل و گلشن

 گر میوه ی یک باغ نچیدیم ، نچیدیم

وحشی ! سبب دوری و این قسم سخن ها

آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

از وحشی بافقی



+ نوشته شده در  88/07/27ساعت   توسط الف.سعدی  | 
مرا گر دولت عالم ببخشند


برابر با نگاه مادرم نیست

به بهشت نمی روم، اگر مادرم آنجا نباشد…

                                                   حسین پناهی

 

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت   توسط الف.سعدی  | 
در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم می کند:

آبی آسمانی که می بینم و می دانم که نیست.
خدایی که نمی بینم و می دانم که هست.

                                           دکتر علی شریعتی

خدایا مرا هرگز سخت امتحان نکن

آمین

+ نوشته شده در  88/07/24ساعت   توسط الف.سعدی  |